تبليغاتX
فرصت نایاب
 

ناخدا و کشتی

*نازنین قصه های من سلام*

 

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیشکی نبود.

 

یه کشتی مسافر بری با کلی مسافر  آروم آروم  روی دریا  حرکت میکرد.

 

یه عده از مسافر ها روی عرشه وایساده بودند یه عده هم توی اتاقهاشون

 

 استراحت میکردند و ناخدا هم  سکان به دست٬مشغول هدایت کشتی 

 

بود . این تنها سفری بود که خانواده ی خودش رو هم آورده بود و خوشحال 

 

بود که دختر بچه ۸ ساله اش اینقدر دریا رو دوست داره .با خودش فکر

 

میکرد :ای کاش اون دخترک مو طلایی من هرگز خوابش نمی گرفت و مثل

 

 قبل کنارم می ایستاد و برام حرف میزد .

 

اما..........

 

به یکباره دریا دچار طوفان شد . کشتی تلو تلو خوران به این طرف و آن طرف

 

میرفت . مسافرها بد جوری هراسون شده بودند همه جیغ میکشیدند  و

 

  ناخودآگاه به روی عرشه اومدند.فریاد میزدند و کمک میخواستند .عده ای 

 

به فکر نجات طلاها و اشیای گرانقیمتشون بودند و عده ای هم به فکر نجات

 

جونشون .  این سر و صداهاباعث شدخترک زیبای ناخدا هم که همچنان

 

 در خواب ناز به سر میبرد  از خواب بیدار شود . آرام غلتی زد و از مادر 

 

نگرانش پرسید : مامان چی شده ؟

 

و مادر محتاطانه  طوری که دختر کوچولویش زیاد نترسد ماجرا را برایش

 

توضیح داد.

 

دخترک پرسید :مامان مگه بابا کجاست؟ و جواب شنید : پای سکان کشتی

 

دخترک لبخندی زد و درحالیکه دوباره چشمهایش رو می بست گفت :

 

خوب !پس برای چی نگرانید . بابای من خیلی خوب کارش رو بلده . وقتی 

 

بابا توی اتاقش هست مطمئن باشید کشتی سالم به مقصد میرسه.

 

و همین اتفاق هم افتاد.

 

 

پی نوشت ۱:کدوم یکی از ما به اندازه ای که این دختر به پدرش اعتماد

 

داشت به خدایمان اعتماد داریم ؟

 

 

پی نوشت ۲:همیشه باور داشته باشیم که خدا با ماست و سکان کشتی

 

رو او هدایت میکنه.پس چرا همیشه نگرانیم ؟

 

 

پی نوشت ۳:مطمئن باشیم که ((الخیر فی ما وقع))

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 8:19 موضوع | لینک ثابت


شیر و ببر

 

 

*نازنین قصه *های من سلام

 

 

 

یکی بود یکی نبود . یه پادشاه بود که به حیوانات درنده خیلی علاقه

 

 داشت .اونها رو شکار میکرد  و  میذاشت توی قفس و گاه گاهی هم اونها

 

رو به جان همدیگه می انداخت و از دعوای اونها لذت میبرد.

 

این رو هم بگم که پادشاه قصه ما ٬  یه وزیر خیلی باهوشی داشت و کلا

 

اداره امور به دست این وزیر بود.

 

از طرف دیگه  پادشاه مدتها قبل یه ببر و یه شیر رو به باغ وحشش آورده بود

 

و اونها رو به یه نگهبان سپرده بود. ببر و شیر وقتی که فقط مجبور به خوردن

 

 و خوابیدن شدندکم کم خوی درندگیشون از بین رفت و بعد از مدتی هم

 

مردند .

 

((دو وحشی بعد چندی رام گشتند

 

شکم چون سیر شد آرام گشتند

 

به رغم شیوه خوابیدند و خوردند

 

چو از حد بگذشت این شیوه٬ مردند))

 

از قضا حاکم تصمیم گرفت بره و به ببر و شیرش سر بزنه . نگهبان ٬

 

خیلی ترسیده بود و نمی دونست که باید چه کار کنه . دو نفر رو اجیر کرد

 

تا توی جلد ببر و شیر برند و برای پادشاه نقش بازی کنند. ولی هیچکدوم از

 

هویت اون یکی خبر نداشتند.

 

 پادشاه تشریف فرما شدند و شیر و ببر  رو صحیح و سالم دید ولی از اونجا

 

که  وزیرش خیلی باهوش بود قضیه رو متوجه شد و....

 

(( ز سلطان با یکی تعظیم پرسید

 

که هرگز جنگ ببرو شیر دیدید؟؟))

 

پادشاه این رو که شنید  دستور داد تا این دو حیوون با هم بجنگند و او لذت

 

 ببره. 

 

 

هر دوی اونها از این که قرار بود تا دقایقی دیگر خوراک اون یکی بشه خیلی

 

میترسید. نگهبان و قتی شیر رو برای جنگ آماده میکرد ٬ آروم بهش گفت

 

((که او  چون توست ٬ کم ترس از خروشش))

 

دو حیوان که گلاویز میشدند  شیر به ببر گفت:

 

((که مشد اکبر نترسی ٬ کل عزیزم

 

به جلد  شیر اندر  جست و خیزم))

 

پی نوشت۱:هیچوقت تمام طبع و خوی خودمون رو سرکوب نکنیم.

 

پی نوشت ۲: از مشکلات نترسیم ٬شاید ظاهرشون مثل ببر و شیر ترسناک

 

باشه.

 

پی نوشت ۳:ما میتوانیم.

 

این داستان کوتاه به شکل شعر توی کتاب ((ای شمعها بسوزید)) آقای رحیم معینی

 کرمانشاهی نوشته شده .دلم میخواست شعرش رو مینوشتم اما کتابش دست

 یکی از دوستام بود .  ببخشید اگر خوب ننوشتم.

 


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 15:38 موضوع | لینک ثابت


 

 

*نازنین قصه* های من سلام

 

 

آب...بابا      بابا آب!    آ     ا   ب    ب

 

اینها رو که توی  دفترم نوشتم٬ دیگه چشمام هیچ جا رو ندید .آخه پر شده

 

 بودنداز اشک.

 

 چقدر دلم برای بچگی هام تنگ شده . برای بی خبری هاش و     

 

 سادگی هاش. برای بازی ها و دوستی ها ش٬ قهر و آشتی های چند

 

دقیقه اییش و  مهربونی های همیشگی اش .هیچ کسی از روی اجبار

 

دیگری رو دوست نداره . هیچکسی هم برای کسی نقش بازی نمی کنه.

 

کاشکی تا همیشه بچه می موندیم  یا حداقل دلمون رو از بچگی با خودمون

 

می آوردیم ....

 

از تعارفات الکی خسته ام . از دروغ گفتن های اجباری خسته ام .

 

امروز وقتی دختر خواهر((یک ساله ام ))رو دیدم که چقدر ساده و بی تکلف

 

توی جمعی نشسته بود که همه ما معذب بودیم  و اطراف رو می پاییدیم

 

واقعا بهش حسودی کردم......

 

کاشکی همه امون تصمیم میگرفتیم گاهگاهی عین بچگی هامون ساده

 

و بی غل و غش باشیم.

 

 

خانم فدوی معلم خوب کلاس اول دبستانم ازت ممنونم . هیچ وقت یادم

 

نمی ره که از ساعات استراحتت میزدی و به من درسهای کلاس دوم

 

رو یاد میدادی تا بتونم جهشی بخونم .

 

 

خانم احمدی ٬ممتحن خوب کلاس دوم یادته ازم پرسیدی : زنبور برای دفاع

 

 از خود چه میکند؟؟؟ و من به خیال این که نیش زدن واژه ای عامیانه است

 

با اقتدار گفتم :نوک میزند     و تو فقط خندیدی و به من ۲۰ دادی.

 

 

 

 خانم محبی معلم خوب کلاس سومم نمیدانم شاید تا حالا ((میثاق)) را

 

داماد کرده باشی . شاید هم  بلاخره به  آرزویش رسید و پلیس شد..

 

 

 

خانم تقوی معلم خوب وبد اخلاق کلاس چهارمم ٬یادت است چقدر مرا از

 

کلاس بیرون انداختی و با خط کش کف دستهایم  را به خون نشاندی .

 

 

 

خانم منتظری معلم خوب کلاس پنجمم ٬ یادم نمی رود که وقت امتحانات

 

نهایی توی پارک شهر مرا بغل کردی و گفتی : تو بهترینی  ومن معدل

 

بیستم را تنها مدیون همان حرف توام .

 

همه تان را دوست دارم..

 

 

باز باران با ترانه

 

با گهرهای فراوان

 

میخورد بر بام خانه

 

یادم آید روز باران

 

گردش یک روز دیرین

 

خوب و شیرین...

 

کودکی ۱۰ ساله بودم......................


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت


پیرمرد و پری

 

 

*نازنین قصه*های من سلام

 

 

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکی نبود. یه پیر مرد بود

 

که کنار یه دریاچه زندگی میکرد . هر روز صبح قلاب ماهیگیریش رو بر

 

می داشت و می رفت ماهیگیری  و غروب هر چی ماهی گرفته بود

 

می برد شهر و میفروخت و باهاش زندگیش رو میگذروند.

 

اما یه روز ٬ پیرمرد یه ماهی خیلی بزرگ گرفت به زحمت اونو از آب بیرون

 

کشید و تازه فهمید که اون یه پری دریاییه. پیر مرد مهربون که از دیدن پری

 

خیلی خوشحال شده بود اونو آزاد کرد و رفت و با عجله دوید خونه و 

 

ماجرا رو برای همسرش تعریف کرد.

 

همسر پیرمرد قصه ما عصبانی شد و گفت :خوب٬ حداقل میگفتی یکی از

 

آرزوهاتو برآورده کنه.و پیرمرد رو مجبور کرد تا برگرده لب دریاچه و پری رو

 

ببینه و ازش بخواد تا آرزوی همسرش رو برآورده کنه.

 

پیرمرد هم رفت و تمام ماجرا رو برای پری تعریف کردو گفت همسرم از این

 

خونه کوچیک خسته شده و یه خونه ی ویلایی بزرگ میخواد .پری

 

گفت : تا تو برگردی خونه آرزوی او هم بر آورده میشه.

 

و همینطور هم شد.

 

اما بعد از چند ماهی که گذشت باز هم همسر پیرمرد دلش یه  قلعه

 

سنگی اونهم وسط یه کوه بزرگ خواست.پیرمرد بلند شد و به سمت

 

دریاچه رفت و دوباره آرزوی همسرش رو برای پری دریایی گفت

 

و پری هم باز آرزوش رو برآورده کرد.

 

اینبار زن پیرمرد قصه ما دلش یه قصر خواست و دوباره همون اتفاقات تکرار

 

شد و پری هم به ناچار آرزوش رو  برآورده کرد.  

 

دفعه بعد آرزو کرد که او ملکه شهر شود . پیرمرد خسته و نالان به سراغ

 

پری رفت و به او گفت :همه ی آرامشم را از دست داده ام .لطفا همسر

 

مرا ملکه شهر کن.

 

و اینبار پیرمرد وقتی به خانه برگشت زن مهربانش را در همان کلبه

 

 فقیرانه کنار دریاچه دید  اما با آرامش قبل...........

 

 

 

 

پی نوشت ۱:اگه یه روز یه پری دریایی پیدا کنی ازش میخوای کدوم آرزوت

 

رو برآورده کنه؟

 

 

پی نوشت ۲: آخر همه آرزوهات چیه؟

 

 

پی نوشت ۳:وضعیت الانت رو به چی می فروشی؟


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت


یا علی(ع)

 

*نازنین قصه *های من سلام

 

 

  سلام به علی (ع) شیر خدا

 

 

 

پیشاپیش روز میلاد حضرت علی (ع) و روز مرد بر همه

 

 

مردان با ایمان و خانواده دوست و مقید ایران مبارک.

 

 

 

 

 

از پدرم اسمشویاد گرفتم

 

وقتی چشام به روی دنیا وا شد

 

هنوز تو قنداقه بودم ٬ یا علی

 

گفت و منو بغل گرفت و پا شد

 

 

 

تو عالم بچگی و سادگی

 

وقتی غمی دنیامو تاریک می کرد

 

پدر می گفت یا علی و پا میشد

 

منو به آسمونا نزدیک میکرد

 

 

 

زمزمه یا علی و یا علی

 

از رگ مادر ٬ توی خونم می ریخت

 

شبای تشنه وقتی شیرم می داد

 

طعم علی روی زبونم می ریخت

 

 

 

علی کلید خانه خدا بود

 

قفل دل شکسته رو  وا میکرد

 

علی مث فرشته های معصوم

 

با گریه دنیا رو تماشا میکرد

 

 

 

ماه شبای مشق بچگی هام

 

عکس علی بود که تو چشمه می ریخت

 

وقتی علی رو می نوشتم رو خط

 

نام علی برام کرشمه می ریخت

 

 

 

بچگی هام عمریه رفته از یاد

 

با اینکه از غصه دارم تا میشم

 

دخترمو وقتی بغل می کنم

 

بازم میگم یا علی و پا میشم

 

 

                                                      استاد عبد الجبار کاکایی

 


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت


نمی دانم چرا.....

 

 

*نازنین قصه *های من سلام

 

 

دیشب سوار قطار به مسافرت چند روزه ام فکر میکردم و به چیزهایی که

 

دیده بودم.

 

یک طرف:

 

مادری را دیدم که تنها به خاطر(شاید) چهار هزار تومان  با دختر جوانش

 

 بحث میکرد و حتی او را نفرین میکرد.

 

خواهری را دیدم که به خاطر دو هزار تومان برادرش را از خود رنجاند .

 

پیرزنی را دیدم که به خاطر اینکه قبض آب خانه اش هزار تومان آمده بود ٬

 

به دولت ناسزا میگفت .

 

پدری را دیدم که با وجود سرمایه زیاد برای کار( و البته از روی ناچاری)

 

۱۸ ساعت از روزش  را به سختی کار میکرد.

 

زنی را دیدم که تنها به خاطر ۶۰۰ تومان کرایه تاکسی ۱۳ کیلو بار را بر

 

دوشش حمل میکرد و مسافت طولانی را زیر گرمای طاقت فرسا پیاده

 

می پیمود.

 

و.........

 

از یک طرف دیگر:

 

پیر زنی را دیدم که یک سوم حقوق باز نشستگی اش را در راه خدا انفاق

 

میکرد.

 

مادری را دیدم که خودش غذا نداشت ولی برای نوه هایش دل نگران بود که

 

مبادا گرسنه بخوابند.

 

پدری را دیدم که حاضر بود از  میلیاردها تومان  ثروتش بگذرد ولی پسر

 

نازنینش از زیر خروار ها خاک بیرون بیاید.

 

پسری را دیدم که با وجود اینکه خانواده خودش میوه برای خوردن نداشتند ٬

 

با نیم کیلو گیلاس خوشحال  به خانه ی مادرش میرفت.

 

و پیر مردی را دیدم که با وجود ۸۰ سال سن باز هم سوار بر دوچرخه اش

 

 برای کسب روزی حلال تلاش میکرد.

 

و.......... 

 

پی نوشت ۱:چرا باید اینقدر حرص بزنیم؟؟

 

 

پی نوشت ۲:از جایی شنیدم حریص ترین حشره ((که برای به دست آوردن

 

 غذا به کثیفترین چیزها سر میزند))مگس است و قانع ترین حشره ((که

 

آرام می نشیند تا غذایش به سویش بیاید ))عنکبوت است و جالب اینکه

 

حریص ترین ٬ طعمه قانع ترین خواهد بود.

 

 

پی نوشت ۳:خدا موظف است روزی ما را بدهد ٬ چرا حرص؟؟

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت


آرزوهایی که حرام شدند...

 

 

 

*نازنین قصه*های من سلام

 

 

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکرد

 

به لستر گفت:یه آرزو کن تا برآورده کنم.

 

لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

 

بعد هم با هر کدوم از این سه آرزو٬ سه آرزوی دیگر آرزو کرد.

 

آرزوهایش شدند نه تا با سه آرزوی قبلی.

 

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو٬ سه آرزوی دیگر خواست

 

که تعداد آرزوهایش رسید به۴۶ یا ۵۲ یا....

 

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یک آرزوی دیگر

 

تا وقتی که تعداد آرزو هایش رسید به

 

۵ میلیاردو ۷ میلیون و ۱۸ هزارو ۳۴ آرزو

 

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین

 

و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن٬ جست و خیز کردن و آواز خواندن.

 

و آرزو کردن برای داشتن آرزو های بیشتر

 

                                      بیشتر و بیشتر

 

در حالیکه دیگران می خندیدندو گریه میکردند

 

عشق می ورزیدند و  محبت میکردند.

 

لستر وسط آرزوهایش نشست٬ آنها را روی هم ریخت  تا شد مثل یک

 

تپه طلا و نشست به شمردنشان تا........... پیر شد!!!

 

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالیکه مرده بود و آرزوهایش دور و برش

 

تلنبار شده بودند.

 

آرزوهایش را شمردند .حتی یکی از آنها هم گم نشده بود. همشان نو

 

بودند و برق می زدند.

 

بفرمایید چند تا بردارید!!!!!

 

به یاد لستر هم باشیدکه در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

 

همه ی آرزوهایش را با خواستن آرزو های بیشتر حرام کرد...

 

                       

 

                                                   شل سیلور استاین

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت


یادش بخیر....

 

*نازنین قصه*های من سلام

 

 

می دونستم که دوستش دارم و برام عزیزه٬اما نه به این اندازه.نمی تونستم چشم ازش بردارم.یه

 

لحظه توی ذهنم اون رو با ابراهیم مقایسه کردم و اینکه کدومشون رو بیشتر دوست دارم. راستش

 

 خودم هم باوم نمیشد که اون از ابراهیم هم برام عزیزتره.خدا خدا میکردم که هر چه زودتر

 

 ساعت ۴ بشه و مامانم بذاره ازپشت قالی بیام بیرون .همیشه دار قالی برام عین زندون بود

 

امااونروز اونجا بیشتر احساس خفگی میکردم. بلاخره ساعت ۴ شد.

 

گوشه ی حیاط رو یه قالیچه انداختم وبساط پذیرایی از ابراهیم رو فراهم کردم.

 

خونه ی ما مثل همه ی خونه های یزد ٬ یه خونه ی دربست بود با یه زیرزمین بزرگ که پله های

 

 ورودی زیر زمین معمولا داخل ساختمون بود و از حیاط  فقط  دو تا پنجره ی بزرگش معلوم

 

بود.از اونجا که خونه ی ما هنوز نیمه ساز بود٬ زیر زمین پر بود ازشیشه ی شکسته و گچ

 

 آجر و..... 

 

قالیچه رو درست کنار پنجره ی زیر زمین اداخته بودم.از مامان اجازه گرفتم و رفتم دنبال ابراهیم

 

 اونهم با پای برهنه!!!آخه دلم نمی اومد اونا رو بپوشم.روز قبل دمپایی ام پاره شده بود و مامان

 

برام این جدیده رو خریده بود. همون که  بی صبرانه دلم میخواست به ابراهیم نشونشون بدم و

 

 حتی فکر میکردم از خود ابراهیم هم  بیشتر دوستشون دارم.

 

خلاصه ابراهیم که اومد اونقدر از دمپاییم براش گفتم و تعریف کردم که حس حسادت اونو

 

 برانگیختم . اون موقع  من ۸ ساله بودم ابراهیم هم یه پسر هیکلی که حدود ۲ سال از من بزرگتر

 

 بود ووزنش هم تقریبا دو برابرمن بود.

 

ابراهیم بدجور حسودی میکرد.آخرسر  لنگه ی دمپایی منو برداشت  از پنجره ی زیر زمین پرت

 

کرد پایین.یه لحظه دنیا جلوی چشمام تار شد. از ابراهیم متنفر شده بودم.نمی دونستم باید چه کار

 

 میکردم .توی اون لحظه فقط دمپایی ام رو میخواستم . از ترس مامان هم جرات نمیکردم برم

 

داخل ساختمون و از پله ها برم  ودمپایی ام رو بیارم.ناگهان یه فکر ی به ذهنم رسید. طنابی که

 

 مامانم بهش لباس آویزون میکرد رو برداشتم و محکم بستم دور کمر ابراهیم و از پنجره ی زیر

 

 زمین فرستادمش پایین . اونهم ازمیون یه مشت شیشه خورده و آجرو آهن و.....همین که

 

فرستادمش پایین تازه فهمیدم که چه کار خطرناکی کردم . دستهام تحمل وزنش رو نداشت

 

از ته وجودم مامانم رو صدا زدم:

 

مامان ....مامان ....ابراهیم

 

وقتی به خودم اومدم از اینکه دیدم ابراهیم با لنگه ی دمپایی ام کنارم نشسته خیلی خوشحال شدم

 

 اما باز هم  نمی دونستم از سالم بودن ابراهیم اینقدر خوشحالم یا از پیدا شدن دمپایی ام.

 

 

پی نوشت۱:امروز به این فکر می کردم که توی این دور زمونه چه چیزی می تونه یه دختر بچه

 

 ی ۸ ساله رو(( به اندازه ای که من از داشتن اون دمپایی خوشحال شده بودم)) سر وجد بیاره و

 

 خوشحالش کنه؟؟؟

 

پی نوشت ۲:من اون دمپایی رو فقط ۵ تومان خریده بودم.!!!!!!! 

 

پی نوشت ۳:روز مادر مبارک


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت


برای تو...

 

 

*نازنین قصه *های من سلام 

 

 

 

 

این غزل را تنها ی تنها برای تو مینویسم .تو که نازنین قصه های منی.

 

تاابد دوستت دارم.

 

 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

 

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

 

 

 

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

 

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

 

 

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

 

یا کودکان خفته به گهواره ٬ تاب را

 

 

 

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

 

یاآنچنان که بال پریدن عقاب را

 

 

 

....حتی اگر نباشی ٬ می آفرینمت

 

چونان گه التهاب بیابان سراب را

 

 

 

ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی

 

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟؟؟

 

                                      مرحوم قیصر امین پور


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


 

 

این آه حسرتی که برای تو میکشم

 

 

رنج محبتی است که به پای تو میکشم...

 

 

 

 

 

گاهی  ز روزن قفس٬ ای قاصد مراد

 

 

آهسته سر برون به هوای تو میکشم 

 

                                                

 

 

                                                        رحیم معینی کرمانشاهی

 


 

نوشته شده توسط مهدیه مروتی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting